تبليغاتX
باد در نارنجستان

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

"شیخ اجل"

چقدر دورتری از من

تویی که بی خبری از من

در آسمان تو جا مانده

مسیر رقص پری از من

تبر بزن به تنم وقتی

نبرده ای ثمری از من

ندیده هیچ کسی جز تو

به قدر مو ضرری از من

تویی که در سرم آشوبی

هزار بار سری از من

قشون وحشی چنگیزی

چه مانده تا ببری از من ؟

نشد برادر من باشی

که پیرهن ندری از من

به خاطرت بسپار این بار

به قدر ضربدری از من


پ.ن.۱:چقدر ندیده و نشناخته پدر محمد حسین جعفریان را دوست داشتم . از بس که توی یادداشت هایش از پدر ، جانمازش و آموزه هایش مینوشت . این چند خط بزرگترین کاری که می توانند بکنند این است که یک تسلیت کوچک باشند.

پ.ن.۲:خدای من ! یک دقیقه تمام شادکامی ، آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست  ؟ "شبهای روشن/ فئودور داستا یفسکی"

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 11:0 توسط مریم خجسته |

هوالحق

  آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت...

 

نیمِ من آب است ، نیم دیگرم اتش

پیش رو دریا ولی پشت سرم اتش

در تنم ققنوس های تازه می خوانند

گرچه می زاید همین خاکسترم آتش

بی گمان روز ازل حتی خدا می خواست

جای جان جاری کند در ساغرم آتش

یا بسازد خاک را از رد پاهایم

یا بسوزد از همین بال و پرم آتش

می گریزم سمت اقیانوس، ازاین شهر

هر چه سوغات است با خود می برم آتش

باد هم با اینکه باد ناموافق نیست

پخش خواهد کرد در سرتاسرم آتش

چون خلیلی منتظر می مانم آنگونه

تا سراسر گل کند بر پیکرم آتش

شعر خواهم گفت وقتی شعله ور باشم

رقص خواهد کرد در هر دفترم آتش

بیت ها محموله های ناقصی هستند

آن زمان که نیست پیغام آورم آتش

موبدی زرتشت را در خواب خواهم دید

شب نمی خوابد درون بسترم آتش

**

لوله را قدری به سمت من بچرخانید

ماشه  را وقتی که بیت آخرم ... آتش


 پ.ن.۱:پاسبانی که روی صندلی جلوی اتوبوس کنارمن نشسته بود، چنان غرق در کتاب جبر کلاس دوم بود که به دو افسری که از در جلو بالا آمدند اعتنایی نکرد و سلامی نداد . برای همین است که از علم خوشم می آید  " یادداشت های شهر شلوغ/ فریدون تنکابنی"


پ.ن.۲: من برای میلیون ها انسانی که می توانند بخوانند اما عزم جزم کرده اند که نخوانند متاسفم . اگر این آدم ها مایه ی تاسف من می شوند تنها برای این نیست که نمی دانند چه لذتی را از دست می دهند ، بلکه به این دلیل نیز هست که معتقدم جامعه ی بدون ادبیات، یا جامعه ای که در آن ادبیات -مثل مفسده ای شرم آور- به گوشه کنار زندگی اجتماعی و خصوصی آدمی رانده می شود ،جامعه ای است محکوم به توحش معنوی و حتی آزادی خود را به خطر می اندازد . " چرا ادبیات/ ماریو بارگاس یوسا


پ.ن.۳:" آناهیتا آروان " مربی ام بود توی کانون پرورش فکری. نمی شود نوشت که چه تاثیری توی زندگی ام داشت . بماند که یادم داد چطور بخوانم و چه چیز بخوانم . بماند که "دیدن " را از او یاد گرفتم . این داستان قدیمی را از کتاب " پسرم قدش بلند است " پیدا کردم و برگشتم به روزهای دور...

دل عسلی ها / آناهیتا آروان

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 19:18 توسط مریم خجسته |

هوالحق


 تا در همه عالم بسرایند خبر را

می رفت که احیا کند آیین پدر را

آیین پدر را که به سجاده علم کرد

با خون سرش ذره ای از خون جگر را

هر آینه شب پرده می افکند و نمی دید

در آینه ی هیچ شبی غیر سحر را

در آتش این شهر خلیل آمده بی شک

بر شانه ی این قوم نهد داغ تبر را

 منظومه ی هفتاد و دو خورشید که دیدند

پروانه شود ، چرخ زند شمس، قمر را

درپیچ و خم راه اگر تیغ ببیند

با جان بدهد یکسره سر را و پسر را

تو کشته ی اشکی و به نامت زده تاریخ

از روز ازل دیده ی تر ، گونه ی تر را

در هر غزلی نام تو رفته است بلا شک

انداخته از مطلع خود ، شعر سپر را
 
 
۲. این غزل را وعده داده بودم به دوستانی که قصد نقد داشتند . بسم الله...
 

جالیز ها مردند در شوق مترسک ها

تا آسمانها پاک شد از لوث زاغک ها

دنیا عوض شد کوچه های خاکی این شهر

آهسته جان دادند زیر چرخ غلتک ها

وقتی که باد ناموافق نیست ، شوقی نیست

بیهوده می رقصند با خود بادبادک ها

حتی نمی گریند هنگامی که تنهایند

حتی نمی خندند مثل قبل دلقک ها

دیوار اگر هم تکیه گاهی شد دلش می خواست

بالا بیاید در مسیرش کفر پیچک ها

تقصیر آدم های دیگر بود ، می دیدیم

هر چه نمی دیدیم را از چشم عینک ها

بازی قایم باشک اما با یقین کردیم

با شک ولی قایم شدیم از دست موشک ها

کبریت را محض برادر کشتنش کشتیم

جنگل در آتش سوخت با تدبیر فندک ها

 



 این ده فرمان را امیر خانی خیلی وقت پیش نوشته . خواندنش خالی از لطف نیست :

ده فرمان در آداب نوشتن

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 14:8 توسط مریم خجسته |